امروز خیلی دلم گرفته بود ...از زندگیم ......خییلی ...
فقط خدا می دونه تو این دل چه خبره.....
گاهی نگاه می کنی به زندگیت ...........
می بینی مشکلات محاصره ات کرده
هیچ چیز برای دفاع از خودت نداری
حس می کنی تنهایی ...........
کسی درکت نمی کنه ......
فقط خودتو داری
یه لحظه بر می گردی میبینی دلخوشیی هم نداری .....
من دلم شکست..........
ولی
ولی نمی تونم نا امید شم
شده بار ها خواستم نامه واسه خدا بنویسم از بدبختیام ........
باورت نمیشه موبایلم زنگ خورده .....
.یا اصلا یه اتفاقی می افته از جام پاشدم
امروز دوباره خواستم از اون نامه ها بنویسم واسه خدا
دوباره مثل همیشه وسطش حواسم پرت شد
مثلا اومده بودم درد دل کنم با خدا
نشد که نشد
موقعی که اومدمبنویسم
یه صدایی اومد تو سرم ...که اره بنویس یه روز که خوشحال بودی میای این نامه رو می خونی و واسه ثانیه ثانیه زندگی پر از عشقت خدا رو شکر می کنی
یه لحظه تصویر این اومد تو ذهنم که یه روز همین نامه رو می ذارم جلوم و واسه تشکر از خدا سجده می کنم
ته دلم پر شد از امید
برام سواله این امید از کجا به دلم تابید ؟
اصلا چرا این فکرا وسط اون همه نا امیدی اومد ؟
منی که پر از غم بود کی امیدوارم کرد ؟
کی ارومم کرد ؟
خدا .........
که چقدر دل براش تنگ شده
دلم واسه اون مناجات های عاشقانه مون تنگ شده
خدا چی تو وجود من می بینی که نمی ذاری نا امید شم ؟
نمی دونم
فقط می دونم
تو همیشه با معرفت بودی ......
حتی همین الان که دلم شکسته
نمی تونم از ت دل بکنم ..........
نمی تونم
صفحه کیبورد لب تابم پر از اشک شده ....
ما را در سایت ممنونم از همتون دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 112